دارم ياد مي گيرم كه با اميد پيش برم، نه با يك اميد واهي، بلكه واقعي واقعي، هر روز صبح كه بيدار ميشم با خودم تكرار مي كنم كه هميشه روزنه اي هست و بايد پيش رفت، تو مدرسه با دانش آموزها هم كلنجار ميرم تا اميد رو درس بدم، اي كاش همه مي تونستيم با هم پيش بريم، احساس نياز شديد مي كنم به اين حس كمياب با هم بودن و فهميدن.
من معلم هستم، من دانشجو هستم، من و هزار تا من ديگه كه خودم رو از خودم دور مي كنه و فقط يه لحظه هايي كه نايابه خودم ميشم و خودم رو مي سپارم به جريان هستي و رها از همه ذهنيات پوشالي حاضر و اكنون و آينده و گذشته، فراموش مي كنم و خلاء به من آرامش ميده.
فراموشي بهترين درمان براي آدمهاي ...... مثل منه كه هيچ وقت ديروزم با امروزم يكي نيست و انگار هر روز يه مهين و يه بعد جديدي از وجودم رو زندگي مي كنم، يه روز ميشم خشن و يه روز مهربون تر از هر مهربوني و روز ديگه گداي محبت.
با همه اين احوال قدم مي زنم بين ورقها، تا شايد جمله اي پيدا كنم كه تسكينم بده و من رو تو ادامه راه زندگي مستحكم كنه، با بچه هاي كلاس هم پيش ميرم و دلم مي خواد اون مغزشون يه خورده همه چيز رو يه جور متفاوت ببينه و بفهمه و زندگي كنه، بعد از چند ترم درس دادن به اين نتيجه ميرسم كه سهم من فقط حرف زدن و اگه زرنگ باشم عمل به حرفهايي كه سر كلاس ادعاش رو دارم.
دوست دارم به بچه ها به جاي اين درسهاي خشك ظاهر فريب، ماهي كوچولو درس بدم و يا شازده كوچولو، واي چي ميشد اگه يه موسيقي آروم و پرمحتوا درس مي دادم و يا فرمول شمردن ستاره ها، دوست داشتن خودشون، احترام به خودشون، همه اينا ميشد واحد درسي شاگرداي تشنه من.