سوز سردش مثل آتیش حمله مغول گرم بود و آدم رو کلافه می کرد.
تو این سرمای گداکش،خدانگهدار گفت و تنهایی پیش رفت.
انگار از یه سیاره دیگه یکهو افتاده بود تو این زمین بی در و پیکر که همه دارن همدیگه رو می درن، انگار خیلی وقت بود که می شناختمش و انگار تو این انگاره ها داشتم خواب می دیدم، خواب یه اتاق کوچیک که همه چی داشت، همه چیزایی که برای زنده گی کردن لازم بود، اونجا بود که باورم شد که باوری هم وجود داره تو این زمین بی در و پیکر که همه آدماش دارن همدیگه رو می درن، تو اون اتاق کوچیک همه یه جورایی رفع دلتنگی می کردند، همه خودشون شده بودند و همه روی ابرهای ساخته دست خودشون با سرعت تمام پیش می رفتند، البته تا اندازه ای
با سرعت تمام.
یعنی واقعا یه رویا بود؟ همه ثانیه هایی که گذشت و تبدیل شد به یه خاطره دور با یه عالمه حسها با حجم همه دریای خزر.
پی نوشت: فک کنم این نظر متن من رو کاملتر کنه.
نویسنده: خود شما
فک کنم بشناسم اون "قهرمان ساعات " دلتنگی رو.
اونیکه سوز حمله مغول کمترعذابش میده تا آتیش نیگای پر از نفرت و رفتار ابلهانه ی این ابلهان خرفت!!!
میخام بگم
بعضی وختا دیدن یه همچی رویایی به هف بار زندگی تو چین و ماچین می ارزه.
بعضی وختا خوردن چایی تو یه استکان لبپر رنگ و رو گرفته از چای خوردن زیاد، از استکانای کمر باریک ناصرالدین شاهی ، شاهانه تره.
بعضی وختا طعم گس کیوی سفت تر از سیب زمینیه علی ،از آناناس دکوریه رو سبد میوه هم شیرینتره.
میخام بگم
آره با حلوا حلوا هم دهن شیرین میشه ،اگه دهنت شیرین باشه.
شاید از این رویاها زیاد ببینیم ،ولی کو گوش بینا!!!!!!!!!!!!!!!!
حرف آخر:
اون تنها نیست .
تنها ماییم که از اون دور افتاده ایم.
