تبليغاتX
تا مرزهای خستگی - برگشت

تا مرزهاي خستگي

دوست دارم که بنویسم ولی انگار همه چیز از یادم رفته، آره نوشتن و نوع نگارشم رو گم کردم.

در این چند ماه خیلی کم به کتاب خوندن پرداختم و فقط کار بوده ولی از ماه های آینده باید یه برنامه ریزی مفصل داشته باشم، حس می کنم دارم شبیه آدمایی می شم که اصلا دوست نداشتم.

ایمان پیدا کردم که محیط، تاثیر زیادی در تقویت رفتار آدمها داره، در دانشگاه و در بین هم کلاسیها زیاد با کسی صمیمی نیستم و انگار بعضی از بچه ها تو کلاس از هم نشینی با من لذت نمی برند مخصوصا جنس مونث، انگار من جدا از سه نفرشون هستم، اصلا نمی تونی روشون حساب کنی، یک بار حالشون خوبه و باهات سلام و احوالپرسی می کنند و دفعه بعد حتی با تو خداحافظی نمی کنند، بی خیال انگار باز من حساسم و لعنت به این حساسیتی که هیچ وقت تو روی آدمها نشون نمی دم و اونها فکر می کنند که اصلا تو این باغ نیستی و البته بهتره که در مورد تو این فکر رو هم بکنند، یاد دوره لیسانس و دانشگاه آزاد به خیر با کلی بچه های فیلسوف مسلک و روشنفکر نما، حداقلش اینه که خوب ادا در می آوردند، متاسفانه این بچه های دانشگاه دولتی ادای این کارها رو هم نمی تونند در بیارند.

یه خورده از فضاهایی که دوست داشتم در اونها باشم دور شدم و باید باز برگردم، برگردم به ذکر گفتنم، به تمرین کردنهای متعددم در مورد کنترل رفتارهام، به مهربونی درونیم، حذف حاشیه ها و خیلی حسهای خوب دیگه.

اولین گام هاش رو هم برداشتم و باید با سخاوت دنبالشون کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:4  توسط قاصدک  |