تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

 

امشب از اون شبائیه که به همه چی فکر می کنم، به بودنم، به گذشته، به الانم و بین همه این فکرا نمی تونم به آینده فکر کنم.

حس می کنم که میلیونها ساله که دارم زندگی می کنم و باز سر نقطه اول و شاید هم آخر هستم، دیگه هیچ چیز برام مهم نیست، انگار امشب رهاترین آدم روی زمین هستم و شاید در عین رها بودگیم وابسته ترین آدم.

ای کاش یه فرشته کوچولوی موفرفری با چشم های تیله ایه مشکی بودم که وقتی می خندید لپ های توپولیش چال مینداخت و فقط کارش خندیدن بود، خندیدن به همه آدمهای مسخره این دنیا که یکیش هم خودمم.

امشب مثل یه شب پاییزی می مونه که خسته از راه رسیده و دوست داره خستگیش رو به رخم بکشه و بگه که من از تو خسته ترم، با من درد و دل نکن و فقط سکوت کن و ادامه بده، بزار کوله بارم سنگین نشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:8  توسط قاصدک  |