تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

 

دوست دارم تا بی نهایت بهت فکر کنم. می تونم خیال کنم که تو یه کشتی وسط دریا، روی عرشه کشتی ایستادی و باد آروم آروم صورتت رو نوازش می کنه و تو هم داری با اشتیاق به تلالو آبی دریا تو نزدیکیها و سفیدیش تو دوردورها و مرغای دریایی و رها بودنشون فکر می کنی و برای خودت فلسفه می بافی و بین همه فلسفه بافیهای بی نظیرت به من فکر می کنی.

وسط دریا !!!!

باورت میشه؟ باورت میشه قاصدک؟

 

تو یه روز بی دغدغه، آروم و بی صدا تو بالکن نشستم و از بین نرده ها دارم به ساختمونهای این شهر بی در و پیکر و به آسمونش که یک دونه مرغ دریایی هم نداره نگاه می کنم که قاصدک از راه می رسه،اون کوله بارش سنگینه، موسیقی برای من، گلهای وحشی برای من، بوی رطوبت عمق دریا برای من، عطش یک .... برای من و عشق برای من.

عشق!!!!

باورت میشه؟ باورت میشه مسافر؟

 

باز آروم،آروم پا می گذارم به خیال، یه خلا نامتناهی، یه مه غلیظ و صدای فلوت که یادآور خوابهای مقدسمه، یه حس گنگی با لذت که می خواد بهت بفهمونه که بی خیال همه قید و بندهای دست و پاگیر، الان کجای این جهان بیکران قدم گذاشتی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:29  توسط قاصدک  | 

وقتی زبان را آزاد بگذاریم، وقتی رفتار را آزاد بگذاریم، همه چیز خوب پیش می رود، عیبی هم ندارد، عیبها پوشیده می ماند، همه چیز دستخوش جریانی سیال، دستخوش اشتیاق. (مارگریت دوراس)

 

نمک دریا هرگز طعم خود را از دست نمی دهد ؛ اما لبان من برای احساس آن دیگر پیر شده است. آه ! چرا هوای دریا را، هنگامی که روحم تشنه آن بود استنشاق نکردم؟ اکنون کدامین باده به مستی من کفاف خواهد داد؟

آه ناتانائیل! شادی خود را آنگاه که جانت به رویش لبخند می زند، سیراب گردان ـ و هوس عاشقانه ات را آنگاه که لبانت هنوز برای بوسیدن زیباست، و فشار آغوشت شادمانه.  ( آندره ژید )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:57  توسط قاصدک  | 

امروز امتحاناتم تموم شد، کلی دارم ذوق میکنم، چون در طول این ترم بدجوری بهم فشار اومد، ولی با همه سختی ها و دلهره ها گذشت و مثل بقیه دوره ها تموم شد، در کنار سختی ها به نتایج خیلی خیلی خوبی رسیدم که نمی دونم از کجا شروع کنم و بگم، اولین حس خوب مربوط به استقلال مالیه که به طور کلی پیدا کردم و حسهای خوب دیگه مربوط به آدمهای خوبیه که باهاشون آشنا شدم و در آخر سر هم باید بگم در طول این ترم دانشگاه به ضعفهای اساسیم در این رشته پی بردم و فهمیدم که باید در این ماه های باقیمانده تابستون شدیدا در رشته خودم به صورت تخصصی تر مطالعه کنم تا مهرماه با دست پر و یا بهتره بگم با مغز پرتر سر کلاس حاضر باشم.

آرامش این لحظه رو دوست دارم، یک لحظه هم یه لحظه است، تازگی ها بهتر می فهمم که چه جوری میشه لحظه ها رو دریابید.

1. دوست جون کتابهای یادداشت های شخصی یک سرباز(سالینجر) و رنجهای آنجلا( فرانک مک کورت) رو داده تا بخونم و دوست دارم هر چه زودتر شروعشون کنم.

2. دوست دارم با تمام وجود و باصدای بلند از جریان اصلی بابت همه اتفاقات(خوب و ...) در این دوره تشکر کنم.

3. یه پیشنهاد به دوستای خوب:

آهنگcan,t you see. blero ft.memli  رو گوش کنید و لذت ببرید، من که ریتمش رو خیلی دوست دارم، الان ششمین باره که دارم پشت سر هم بهش گوش می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:50  توسط قاصدک  | 

دوست دارم که بنویسم ولی انگار همه چیز از یادم رفته، آره نوشتن و نوع نگارشم رو گم کردم.

در این چند ماه خیلی کم به کتاب خوندن پرداختم و فقط کار بوده ولی از ماه های آینده باید یه برنامه ریزی مفصل داشته باشم، حس می کنم دارم شبیه آدمایی می شم که اصلا دوست نداشتم.

ایمان پیدا کردم که محیط، تاثیر زیادی در تقویت رفتار آدمها داره، در دانشگاه و در بین هم کلاسیها زیاد با کسی صمیمی نیستم و انگار بعضی از بچه ها تو کلاس از هم نشینی با من لذت نمی برند مخصوصا جنس مونث، انگار من جدا از سه نفرشون هستم، اصلا نمی تونی روشون حساب کنی، یک بار حالشون خوبه و باهات سلام و احوالپرسی می کنند و دفعه بعد حتی با تو خداحافظی نمی کنند، بی خیال انگار باز من حساسم و لعنت به این حساسیتی که هیچ وقت تو روی آدمها نشون نمی دم و اونها فکر می کنند که اصلا تو این باغ نیستی و البته بهتره که در مورد تو این فکر رو هم بکنند، یاد دوره لیسانس و دانشگاه آزاد به خیر با کلی بچه های فیلسوف مسلک و روشنفکر نما، حداقلش اینه که خوب ادا در می آوردند، متاسفانه این بچه های دانشگاه دولتی ادای این کارها رو هم نمی تونند در بیارند.

یه خورده از فضاهایی که دوست داشتم در اونها باشم دور شدم و باید باز برگردم، برگردم به ذکر گفتنم، به تمرین کردنهای متعددم در مورد کنترل رفتارهام، به مهربونی درونیم، حذف حاشیه ها و خیلی حسهای خوب دیگه.

اولین گام هاش رو هم برداشتم و باید با سخاوت دنبالشون کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:4  توسط قاصدک  |