دوست دارم تا بی نهایت بهت فکر کنم. می تونم خیال کنم که تو یه کشتی وسط دریا، روی عرشه کشتی ایستادی و باد آروم آروم صورتت رو نوازش می کنه و تو هم داری با اشتیاق به تلالو آبی دریا تو نزدیکیها و سفیدیش تو دوردورها و مرغای دریایی و رها بودنشون فکر می کنی و برای خودت فلسفه می بافی و بین همه فلسفه بافیهای بی نظیرت به من فکر می کنی.
وسط دریا !!!!
باورت میشه؟ باورت میشه قاصدک؟
تو یه روز بی دغدغه، آروم و بی صدا تو بالکن نشستم و از بین نرده ها دارم به ساختمونهای این شهر بی در و پیکر و به آسمونش که یک دونه مرغ دریایی هم نداره نگاه می کنم که قاصدک از راه می رسه،اون کوله بارش سنگینه، موسیقی برای من، گلهای وحشی برای من، بوی رطوبت عمق دریا برای من، عطش یک .... برای من و عشق برای من.
عشق!!!!
باورت میشه؟ باورت میشه مسافر؟
باز آروم،آروم پا می گذارم به خیال، یه خلا نامتناهی، یه مه غلیظ و صدای فلوت که یادآور خوابهای مقدسمه، یه حس گنگی با لذت که می خواد بهت بفهمونه که بی خیال همه قید و بندهای دست و پاگیر، الان کجای این جهان بیکران قدم گذاشتی؟
