تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

مدتهاست که دوست دارم از وجود آدمهایی که دوروبرم هستند و بودند، سپاسگذاری کنم.

میشه گفت از سال پیش خدا به من لطف کرده و من رو در جاهایی قرار داده که من آدمهای بزرگ را با تمام وجود درک کردم و ازشون یه عالمه چیز یاد گرفتم.

آدمهای بزرگ، آدمهایی که تعالی روح داشتند و من پیش اونها خود خودم بودم و هستم، بدون اینکه قضاوتی در موردم بشه، از اونها یاد گرفتم و می گیرم که حساسیت هام رو کنار بگذارم و فقط زندگی کنم.

آره با واقعیتها کنار بیام و لذت ببرم، البته به صورت تدریجی یاد می گیرم و در طول زمان می دونم که تاثیرشون بیشتر خواهد شد.

البته فراتر از همه این نوشته ها، به خوبی می دونم که جریان اصلی و نظم حاکم، من رو در این مسیر قرار داده و به من لطف بسیاری داشته و من باید به خوبی و به نحو احسن این مسیرها رو طی کنم.

 

البته دوست دارم که در این پست رسما و برای دل خوشی خودم از وجود دو تا استاد بزرگ در زندگیم که من حس می کنم تا آخرین لحظه عمرم بهشون مدیونم رو نام ببرم و ازشون تشکر کنم و می دونم که هرگز این پست رو نخواهند خوند.

وجود استاد در دانشگاه تهران و خانم اجاقی در مدرسه ای که مشغول کارم. من هر لحظه که با این دو بزرگوار حرف می زنم و یا تعاملی دارم، ایمان دارم که هر لحظه از این ارتباط باعث رشد روح ناقصم میشه و بابت همین نعمت واقعا سپاسگذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:35  توسط قاصدک  | 

امروز بعد مدتها دارم موسیقی گوش می کنم.

این آهنگ محمد زارع که می خونه: رو در و دیوار این شهر   همش از تو یادگاره   توی این کوچه تاریک   من رو تنها نمی زاره، بدجوری قشنگه و من کلی باهاش زندگی می کنم، حس قشنگ دوست داشتن آدمها تو این آهنگ موج می زنه و همین کلی ارزشمنده، آدمها و منطق درک اونها.

تازگی ها به یک درک عجیب و غریب از آدمها رسیدم، به این درک که نباید از آدمها همون انتظاری رو که از خودم دارم داشته باشم، توانایی آدمها باهم متفاوته و باید همواره از اونها انتظاراتی در حد و توانایی خودشون رو داشت. البته نوشتن این حرف با این جسارت خیلی آسونتر از عمل کردن و زندگی کردنشه، این تجربه طی تدریسم تو مدرسه و طی مسافرتم به دست اومد و امیدوارم در ترم آینده بتونم عملیش کنم.

با همه مشغله کاری و استرسهاش از دیروز کلی حس خوب دارم، به سادگی می شه کلی حس خوب به وجود آورد.

به امید روزهای خوب برای همه به همراه این موسیقی قشنگ. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:12  توسط قاصدک  | 

هیچ وقت فکر نمی کردم که سفر کردن تا این حد برای آدمها مفید باشه، همیشه با خانواده به سفر می رفتم و کلی هم لذت داشت ولی در عالم بچگی به خیلی چیزهایی که الان فکر می کنم توجهی نداشتم و اصلا برام مهم نبود.

از طرف دانشگاه و با هم کلاسی های گرامی و اساتید محترم ( استاد خاکساری و استاد جمعه پور ) به یه سفر 5 روزه رفتیم، به شهر کرمان و یزد.

اگر بخوام با ترتیب بگم که به کجاها رفتیم باید گفت:

1. شهر مس سرچشمه در کرمان 2. روستای میمند( به معنای بهره مندی از می ) 3. شهر بابک 4. پاریز5. رفسنجان 6. یزد 7. مسجد جامع یزد 8. میبد 9. مهریز 10. کوه ریگ 11. غربالبیز 12. دخمه

۱۳. آتشکده 14. موزه آب 15. امیرچقماق

 

کلیات جاهایی که رفتیم این مناطق بود، اولین بار بود که من به کویر سفر کردم و کلی لذت بردم، البته من یه عقیده راسخ دارم به اینکه لذت بردن هم یادگیری می خواد و خوشبختانه من دارم لذت بردن را تمرین می کنم، مثلا وقتی طلوع خورشید رو در آسمان کویر در یه صبح بامدادی دیدم، انگار یه دنیا خوبی بهم عطا شد و واقعا هم اینطور بود و یا در یه شب بهاری در کویر باشی و آسمون کل ستاره هاش رو به تو هدیه کنه و بهت ثابت کنه که تو فقط یه ستاره تو آسمون نداری بلکه هزاران ستاره منتظر بودند که تو بیای و با لذت تمام نگاهشون کنی و اونها هم با لذت بهت چشمک بزنند.

من در اتوبوس جای شاگرد راننده نشسته بودم تا به کل فضای بیرونی و یا بهتر بگم کویر یزد تسلط کافی داشته باشم.

تو این سفر با آدمهای مختلفی آشنا شدم، آقا و خانم اونباشی، آقای مهندس فصیحی پور از عجیب ترین آدمهایی بودند که من به عمرم دیدم.

در کل یزد با تمام سختی که داشت یه چیزی رو به رخ می کشید که من هنوز ناتوانم از پیدا کردن یک لغت برای این شهر عجیب و غریب.

به علت مشغله کاری در پستهای بعدی به طور مفصل در مورد اتفاقات سفر خواهم نوشت.

تا بعد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:5  توسط قاصدک  |