دوست داشتم مکرر صداش رو بشنوم، تا که بیدار بشم و باور کنم خیلی از واقعیتها رو.
دوست داشتم من هم یه زنگوله به گردنم داشتم تا یکی می آمد و من رو پیدا می کرد، آره گم شدم، بدجوری هم گم شدم، توی خیلی چیزها، توی کار، توی درس، توی حرف زدن، تازه به خودم قول داده بودم که آنقدر روراست نباشم!!! ولی انگار نمی تونم یکی دیگه باشم و نبایدم باشم، دوست داشتم یه بار گم می شدم توی دوست داشتن، آنقدر گم تا یه صدای زنگوله من رو به خودم میاورد، شاید اون موقع می فهمیدم که همه چی توهمه و واقعیت هم همواره هست و باید باشه، یه واقعیت پوشالی که همه به اون چسبیدن، دلم به این خوشه که می خندم، نفس می کشم و خوب بلدم خودم رو گم کنم، تو هر چیزی، آنقدر گم کنم که دیگه پیدا نشم، آره پیدا نشم.
می ترسم دیگه صدای زنگوله نیاد.
دلم گرفته ولی فردا یه روز پرتقالیه، همیشه فرداها خوبند، مگه نه!!!!!
