تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

از صبح که سر کار بودم دلم به این خوش بود که تا برسم خونه، برم سر ایمیلهام و ببینم که دوست جون جوابم رو چی داده، دیشب براش یه ایمیل گذاشتم و خواستم که جوابم رو بده، آخه ما هفته ای هزار بار هم که حرف بزنیم، جاهای حساس زندگیمون باید به هم ایمیل بزنیم، چون اونجوری تمرکزمون بیشتره برای کمک به هم.

به هر حال رسیدم خونه و رفتم سر کامپیوتر ، ایمیل رو خوندم و شوکه شدم، چون دوست جون ایمیل من رو نتونسته بود بخونه ولی دقیقا جواب سوالم رو داده بود!!!!! انگار با عمق همیشگی که تو خوندن داره ایمیل من رو خونده بود، کلی لذت بردم از این اتفاق، آخه دوست جون جوابم رو داده بود بدون اینکه سوالم رو بخونه و بدونه، می بینید این یعنی یه ارتباط در سطح بین الملل.

حالا دوست دارم با اجازه دوست جون ایمیلی رو که برام فرستاده رو در وبلاگم بگذارم.

 

 

سلام رفيق چطوري؟

متاسفانه نتوانستم ايميلت را بخوانم. ناخواناست. هر كار هم كردم فارسي نشد. فكر كنم بايد دوباره بفرستي اش. اما اين هم در نوع خودش خوب است كه آدم نامه اي دريافت كند و نتواند آن را بخواند ولي به آن جواب بدهد. مي دانم كه اين روزها فكرت هزار جا پرواز مي كند . همين نشان مي دهد كه زندگي در تو جريان دارد، هميشه داشته و براي من هم كه دوستت هستم منبعي براي نيروهاي تازه و شگفت انگيز است. می بيني آدم در چه موقعيت هايي گير مي كند، گاهي فكر مي كنم وقتي هجده ساله بودم هرگز فكر نمي كردم در بيست و هفت سالگي در چنين روزي اينجا باشم و اين همه اتفاق جورواجور را از سر گذرانده. اما زندگي همين است ولي الان مي توانم اين تصور را داشته باشم كه سالهاي بعد هم اتفاقات عجيب و غريبي برايم بيفتد مي دانم كه به خيلي چيزها دست يافته اي، درون ذهنت، پس از همه آنها كمك بگير. مثل هميشه به دنبال عشق باش حتي در يك صفحه از كتابي كه مي خواني من فكر مي كنم با تمام اين تجربه ها و زور زدن ها براي اينكه دوباره آدمي عادي بشويم خوب مي دانيم كه نمي شود. آنچه می توان از همه بهتر و بيشتر دركش كرد و حسش كرد تنها عشق بوده و بس. وقتي عشق باشد حتي در گذشته هاي خيلي دور آدم اميد دارد كه زندگي كند چون يك روزي عاشق بوده. مي داني زندگي نامه عطار را مي خواندم حيرت كردم از اينكه زندگي آدم ها در گرو همين چيزهاي كوچك است. كشف حقيقت. عشق هم يك جور حقيقت است ديگر يكي از هزاران آدمها به آن دست پيدا مي كنند.گاهي خيالم راحت مي شود از اينكه مي دانم تو هستي تا چرندياتم را بشنوي و سرزنشم نكني و نگويي بابا به خودت بيا زندگي در توهمات نيست واقعيت چيز ديگري است. نمي دانم اما خوشحالم، اميدوارم براي تو هم همينطور بشود. همانطور كه مي خواهي.

فعلا بدرود. 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:3  توسط قاصدک  | 

امروز صبح با تابش یه عالمه نور روی صورتم از خواب بلند شدم و فکر کردم که یه روز تعطیلی بی دغدغه است ولی نه، یه روز کاری پرمشغله بود و من حس خوبی داشتم، انگار یه دنیا از خواب سیرم و یه دنیا از نیازها و خواسته ها و حتی از عشق.

انگار که یه خواب خوب هم دیده بودم ولی یادم نمی اومد که چی شد و چی خواب دیدم ولی حالم خیلی خوب بود و خوشحال از همه چی حتی از نداشته هام، آره از نداشته هام! که این روزها بدجوری لمسشون کردم و حالا امروز از صبح آرومم و فقط می خوام که نظاره گر باشم، نظاره گر خیلی چیزها، نه اینکه خسته باشم، نه، فقط باید باشم و تلاش کنم برای بودن در لحظه و خوشحال باشم بدون دلیل. می بینی چقدر خوب این کلمات رو کنار هم می چینم و یه مفهومی رو به وجود میارم که خودم لذت می برم از این همه درک و شعور!!!! ولی حیف که هیچ کدومشون به عمل درنمیاد و باید هی تلاش کنم و تلاش کنم و تلاش......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:12  توسط قاصدک  | 

 

همیشه دوست داشتم که به اصفهان سفر کنم و امسال با زحمت بی دریغ خواهر جان به اصفهان رفتیم،

تنها می تونم بگم: بی نظیر بود، واقعا نصف جهان که می گفتند برازندش بود.

ما به نقش جهان، مسجد شیخ لطف الله، مسجد امام، کاخ عالی قاپو، بازار قیصریه، چهارباغ، سی و سه پل، پل خواجو، کلیسای وانک و منار جنبان رفتیم.

من بیشتر از همه در نقش جهان لذت بردم، می تونستی وسط دومین میدان بزرگ جهان بشینی و برای مدتها تو فکر فرو بری و از وجود همه آثار تاریخی و نیز از فضای معنوی و اجتماعیش لذت ببری، هیچ وقت، این دو بعد رو در کنار هم لمس نکرده بودم.

به نظر من همیشه افکار یک دوره، معماری اون دوره رو می سازه و من در این فکرم که آدمهای اون دوره، چه افرادی بودند؟  و چه روح متعالی داشتند!!!!!

طرح های اسلیمی و کاشی های آبی رنگ مسجد شاه و مسجد شیخ لطف الله هم من رو به یه دنیای رویایی اون هم با پس زمینه آبی برد و تنها جایی بود که من برای اولین بار می تونستم با افتخار در اونجا با صدای بلند فریاد بزنم که من معماری اصیل ایرانی رو درک کردم.

درختها و پنجره های مشبک مسجد امام هم برام جالب بود و کاخ عالی قاپو که در کنار ستونهای چوبیش، تنها عشق رو فهمیدم و لاغیر.

من با دوست جون، کل بازار قیصریه رو هم دیدیم و بنا به عادت همیشگی من و دوست جون از دیدن چیزهای کوچیک هم به وجد اومدیم، مثلا از دو تا سفال ماهی نشون که خریدیم. انگار کل دنیا رو بهمون دادند البته با پول خودمون و در عوضش چشمامون از شادی داشت برق می زد.

هیجانی ترین قسمتش برای من پل سی و سه پل بود، ساعت 8 شب ما به سی و سه پل رسیدیم، قدم زدن روی اون پل لذت عجیب و غریبی داشت، انگار نوع معماری آدم رو وامی داشت تا حرفهای قشنگ بزنه و در اونجا بود که گفتم خوش به حال عشاق اصفهانی، وقتی روی پل کمی پیش می رفتی حس می کردی که روی افکار زیبا و ریتمیک داری قدم می زنی.

و در آخر هم که به منار جنبان و کلیسای وانک رفتیم، در منار جنیان می شد اعجاز آفرینش معماران قرن هشت رو دید و در کلیسای وانک طرحهای اسلیمی رو در کلیسا و به راحتی اختلاط فرهنگ و دین رو می شد تشخیص داد.

به هر حال سفر علاوه بر همه این لذتهای بصری، خیلی چیزهای دیگه رو به من فهموند.

نوع هارمونی اون دوره، من رو ترغیب می کنه تا یه هارمونی خاصی در روح و افکارم ایجاد کنم، یه هماهنگی بی ضرر، یه آرامش آبی رنگ، حس می کنم با کنترل و سازماندهی افکار میشه خیلی چیزهای هماهنگ آفرید، افکار هماهنگ، زندگی هماهنگ و شاید هم من باید بین همه تضادهای درونی ام هماهنگی ایجاد کنم.

به امید آینده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 0:1  توسط قاصدک  | 

امروز و دیروز دو تا کتاب از اریک _ امانوئل اشمیت خوندم،( خرده جنایتهای زناشویی، نوای اسرارآمیز).

در این دو تا کتاب که خوندم، سعی نویسنده بر اینه که تضاد درونی خودش رو در باب ارتباطات انسانی، عشق، دوست داشتن به نمایش بگذاره و در قسمتی از نوشته های این دو کتاب می تونی به عقاید اصلی نویسنده نیز پی ببری، مثلا با اعتماد کردنه که می تونی عشق رو ثابت کنی و یا دوست داشتن با عشق متفاوته و تمایلات جسمانی متفاوت از تمایلات روحیه و البته من فکر می کنم که خیلی راحت نمیشه عقایدش رو که به گونه ای خودش هم در قبول کردنش دو به شکه رو به راحتی پذیرفت، چون این تضاد رو همواره در کتاب مطرح می کنه، ولی دیالوگهای بسیار قوی داره که حرف دل خودم رو میزد و انگار در طول داستان من رو هم با خودش همراه کرده بود تا به یک نتیجه ای برسم.

حالا من تنها با خوندن این کتابها و اتفاقات اخیر که برام افتاده، می تونم بگم که:

 

ما آدمها با ارتباط زنده ایم و به هم نیاز داریم، تنها به دنیا پا می گذاریم و تنها هم این دنیا رو ترک می کنیم، و تمام ارزش زندگی به این ارتباطهاست، حالا چه از روی نیاز روحی باشه و یا نیاز جسمی و چون که با انسان سروکار داریم ناتوانیم از توضیحش، پس بهتره دنبال تعریفش هم نباشیم و بگذاریم که به وجود بیاد و ما بعضی اوقات لذت ببریم و گاهی هم رنج، حس می کنم می ارزه که دو بعدش رو هم تجربه کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:30  توسط قاصدک  |