تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

بعد مدتها دوست دارم که بنویسم، دوست دارم که باشم ، نفس بکشم و زندگی کنم.

حسهای خوبی دارم و امیدوارم که همین طور ادامه پیدا کنه، دیروز با دوست جون رفتم انقلاب تا کتاب ببینیم و من هم دو تا نمایشنامه از اریک امانوئل اشمیت خریدم.

یه آرزوی بزرگ برای سال بعد دارم که امیدوارم یکی از فرشته های بهاری بیاد و در طول سال اون رو برآوردش بکنه، البته من هم بهش کمک خواهم کرد تا بهتر برآورده بشه.

یه سری حسهای جدید به سراغم اومده که یه بار دیگه بهم جسارت میده تا یه عالمه کار بی نظیر انجام بدم و آرزوی بزرگم هم اینه که این حسها باعث بشه که من یه آفرینش و خلاقیت پیدا کنم و بتونم بهتر بنویسم.

راستی من در مورد دانشگاهم که در اون درس می خونم چیزی ننوشتم، در آینده ای نزدیک این کار رو خواهم کرد.

دو روز دیگه میشه سال 1387 و من امیدوارم که اتفاقات خوب برای همه دوستهام بیافته و وضعیت کشورمون هم بهتر بشه.

از جریان اصلی به خاطر همه اتفاقات سال 1386 با خلوص تمام تشکر می کنم و می گم که خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:57  توسط قاصدک  |