رمانی در مورد افغانستان.
در ایران تا گفته می شود افغانی، اولین چیز که در ذهن به تصویر در می آید، کارگری است که به سختی در یک ساختمان مشغول به کار است. گویی کارگر بودن و افغانی بودن با هم دوستی دیرینه دارند، گویی افغانی کسی است که هیچ وقت صدایش را نشنیده ایم و حتی گاهی اوقات نمی دانیم که او نیز به اندازه ما به فارسی مسلط است، ولی با خواندن این کتاب می بینیم که افغانی نیز حرفهایی برای گفتن دارد، این بار افغانی حرف می زند و ما سکوت می کنیم، به خود واقعی امان نزدیک می شویم، می فهمیم که او اصالت شرقی بودنش را همواره با خود دارد چون همه کارهایش عمق دارد، از عشقش گرفته تا نفرتش، و در جایی احساساتش آنقدر به خوبی بیان می شود که من مجبور می شوم برای دقایقی کتاب را ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم و این بار واقعا این من باشم که سکوت می کنم نه او.
کتاب پر است از فراز و نشیب و من این کتاب را به همه کسانی که از دیدن یک فیلم پرهیجان لذت می برند توصیه می کنم.
بادبادک باز.خالد حسینی، ترجمه: زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده، انتشارات مروارید.
