تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

رمانی در مورد افغانستان.

در ایران تا گفته می شود افغانی، اولین چیز که در ذهن به تصویر در می آید،  کارگری است که به سختی در یک ساختمان مشغول به کار است. گویی کارگر بودن و افغانی بودن با هم دوستی دیرینه دارند، گویی افغانی کسی است که هیچ وقت صدایش را نشنیده ایم و حتی گاهی اوقات نمی دانیم که او نیز به اندازه ما به فارسی مسلط است، ولی با خواندن این کتاب می بینیم که افغانی نیز حرفهایی برای گفتن دارد، این بار افغانی حرف می زند و ما سکوت می کنیم، به خود واقعی امان نزدیک می شویم، می فهمیم که او اصالت شرقی بودنش را همواره با خود دارد چون همه کارهایش عمق دارد، از عشقش گرفته تا نفرتش، و در جایی احساساتش آنقدر به خوبی بیان می شود که من مجبور می شوم برای دقایقی کتاب را ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم و این بار واقعا این من باشم که سکوت می کنم نه او.

 

کتاب پر است از فراز و نشیب و من این کتاب را به همه کسانی که از دیدن یک فیلم پرهیجان لذت می برند توصیه می کنم.

 

بادبادک باز.خالد حسینی، ترجمه: زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده، انتشارات مروارید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:25  توسط قاصدک  | 

بودن و زیستن در میان همه نبودنها

گویی حسی در اعصار گذشته مرا با خود خواهد برد.

با همه ترسها و نداشته هایم

میان برفی که می بارد     از یاد خواهم رفت.

آری فراموش خواهم شد   باز نیستی و خلاء!

تا به کی پیش خواهم رفت؟

تا به کی رها خواهم کرد؟

همه چیز بر دوش من سنگینی می کند

باز ترس! باز انتظار!

ولی این بار خالی از هر حس و محبتی

مثل ماشین زمان که گویی تکرار به مانند فرزند نااهلش با او همیشه خواهد زیست

من نیز گرفتار ترس با همه افکار عصیانگر خواهم زیست؟

تا به کی؟

تا به کی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:46  توسط قاصدک  | 

امروز با امید وافر به همه چیزهای خوب دنیا، پیش رفتم.

 

برف می باره و من فقط جلوی پنجره ایستادم و تکون نمی خورم و دوست دارم که همین طوری تا چند روز برف بباره و این سفیدی بی نهایت زیباش رو به رخ همه طبیعت بکشه و با قدرت تمام بر همه چیز غلبه کنه.

انگار درختها یخ زدند، خیابونها هم شدیدا خلوته، ولی من دوست داشتم که تو این برف یه قدم جانانه می زدم.

امروز تصمیم گرفتم که با جدّیت تمام خوندن و یادگیری زبان انگلیسی رو شروع کنم، البته امیدوارم که سست نشم و تصمیمم واقعا جدی بوده باشه.

کم کم کلاسهای دانشگاه هم باید شروع بشه و این هم جای خوشحالی داره و من امیدوارم که در این ترم بتونم حداقل برای خودم مفید واقع بشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:9  توسط قاصدک  |