تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

یه دنیا حس خوب دارم.

آدمها همیشه هدیه می گیرند ولی بعضی از هدیه ها آنقدر خالصانه است که آدم رو تا انتهای احساسات درونی می بره و همین یه دنیا می ارزه و تا آخرین لحظه زندگی به یاد آدم می مونه.

من هم دیروز از دوست جون یه هدیه گرفتم که حتی الان هم خوشحالم و می دونم که بازم با دیدنش خوشحال خواهم شد، در لحظه هایی که دارم انتظار می کشم و یا در لحظه ای که نمی خوام زمان پیش بره، بازم اون هدیه گرانقدر پیشمه و همراه همیشگی من خواهد بود.

 

من یه ساعت خیلی خیلی خوشگل هدیه گرفتم، دلتون بسوزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:54  توسط قاصدک  | 

برای لحظه ای چشمانم را بستم و دیگر صدایی نبود.

خود را به سکوت سپردم و به نور و به هر آنچه که باقی بود.

احساس در خلا زیستن را داشتم، برای لحظه ای رها بودم، رها از خواسته ها، نیازها، کشش ها و حتی دوست داشتن، آری حتی دوست داشتن!

پیش رفتم تا که خلا پایان پذیرفت و صدا و نور و رنگ شکل گرفت، گویی همه چیز تغییر کرد ، همه چیز واقعی شد و دیگر واقعیت آزارم نداد و حس پذیرش در من متولد شد، لذتی بی فرجام از این آفرینش داشتم، فقط می گریستم و نگاه می کردم.

 

خیلی آرام و بی صدا می گریستم!!

خیلی آرام و بی صدا می گریستم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:39  توسط قاصدک  |