وقتی شنیدم که می خواهیم به تئاتر برویم ، مثل همیشه خوشحال شدم و با خود می گفتم که یعنی محتوایش چطور است، چه حرفی می خواهد به من بزند، چون من اعتقاد دارم که همه موقعیتهایی که غیر عمدی در آن قرار می گیریم، حرف به خصوصی را برای گفتن دارند و من بی صبرانه منتظر آن لحظه بودم تا دریابم مفهوم اصلی تئاتری را که قرار شد با خواهر گرامی برویم. راه افتادیم و در این شلوغی خیابانها که همراه با باد پاییزی شکل نوستالژیکی را پیدا کرده بود، به سالن تئاتر رسیدیم، یک لحظه یکه خوردم، همه گروه های سنی پایین تر از 8 یا 9 سال به همراه پدر و مادرشان آمده بودند و خیلی خوشحال در سالن انتظار به این ور و آن ور می پریدند و ابراز وجود می کردند، من با دل خوری به خواهر گرامی طئنه زدم که واقعا به درد همکارانت می خورد و خواهر بیچاره نیز که در ماموریت کاری برای دیدن تئاتر به سر می برد، فقط با خنده همراه با شرمندگی جواب می داد، چون گفته بود که تئاتر از آن تئاترهاییست که تو سبکش را دوست داری و حالا همه حرفهایش بر باد رفته بود، به هرحال تئاتر شروع شد و من کاملا از حالت تعجب خارج شده و متوجه شدم که تئاتر مش مش قلی خان مخصوص بچه ها ترتیب داده شده است.
صحنه اول 4 بازیگر مرد وارد شدند و همراه موزیک شروع کردند به خواندن به همراه حرکات موزون، یک لحظه توجهم برانگیخته شد، چون حس کودکی را پیدا کردم که مشغول نگریستن به رنگها در صحنه به همراه موسیقی یاد تخیلات ساختگییش در لحظه های بازی با اسباب بازیهایش می افتد، کم کم برایم جالب شد و سعی کردم با توجه بیشتری بنگرم، در اواسط تئاتر کم مانده بود که به همراه بچه ها دست بزنم و مثل آنها خوشحالی کنم ولی جلوی خودم را نگه داشتم، چون خواهر گرامی در ماموریت کاری بود و من نیز باید متاثر از او متشخص به نظر می آمدم، البته برعکس میل باطنی ام.
تئاتر به آخر رسید و من برخلاف لحظه ورودم حس خوبی داشتم، فقط بابت وجود عشقی که بازیگرها از خود بابت اجرای نمایش نشان داده بودند و انتقال احساس که در تئاتر اصلی ترین شاخصه است. من واقعا می فهمیدم کار خالصانه ای را که آنها انجام داده بودند، همیشه وقتی به تئاتر می رفتم فقط مفهوم برایم حرف اول را می زد ولی حالا به خوبی درک کردم که محتوا کافی نیست، کافی نیست که فقط بگویم من به یک تئاتر فلسفی رفتم آن هم با مفهوم خاص، چون هیچ وقت در آن تئاترهای فلسفی عشق رایج در صحنه را حس نکرده بودم ولی حالا تئاتر کودک من را شادتر از دیدن یک تئاتر فلسفی کرده بود و من برعکس تئاترهای دیگر وقتی که از آنجا بیرون آمدم دیگر به فکر فرو نرفته بودم تا همه چیز را به هم ربط دهم بلکه فقط خوشحال بودم، همین. خوشحال مثل یه کودک.
