تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

 

مثل یک کودک آرام گرفتم و فقط می نگرم، نه قضاوتی، نه اعتراضی، نه انتظاری و حتی نه انتزاعی.

آرام به راه می افتم و با سکوتم گوش می کنم.

همه چیز مشخص است و تو نمی توانی بیش از اندازه دست و پا بزنی، اگر هم زیاد تلاش کنی و دست و پا بزنی تا که نجات یابی،تا که زندگی کنی، تا که عشق بورزی ، تا که دوست بداری و دوست داشته بشی، به راحتی غرق می شوی، آری در دریای بی کران غرق می شوی و دیگر به زندگی باز نمی گردی چون که زیاده از حد دست و پا زدی.

باید آرام گرفت و شروع کرد به حرکت با نظم و قاعده و قانون دست و پاها، می بینی که به ساحل می رسی و زنده می مانی.

روی خشکی هم همین است، اگر زیاد هیجان و تنش به خرج دهی، در حواشی زندگی غرق می شوی، آرام پیش برو، خیلی آرام و بر آن نیروی اصلی توکل کن، همه چیز درست پیش می رود.

 

نصایحی به خودم.

همه درونیات ارزشمندت را در درونت حفظ کن، چون هیچ کس به اندازه خودت قدرش را نخواهد دانست. تلاش کن ولی قدر تلاشهایت را بدان. لزومی ندارد که برای دیگران خودت را زندگی کنی، برای خودت خود را زندگی کن. از هیچ کس انتظار و توقعی نداشته باش.

آرام بگیر ، همین.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:55  توسط قاصدک  | 

امروز کتاب بار هستی از میلان کوندرا رو تموم کردم.

برام خیلی ارزشمند بود، بعد مدتها از خوندن یه کتاب لذت بیشمار بردم، دیروز به صورت اتفاقی و یا از روی تصادف به دیالوگ فیلم س/ک/س و فلسفه مخلباف در اینترنت برخوردم، خیلی برام جالب بود از این جهت که انگار مخلباف بیشترین تاثیر رو از میلان کوندرا گرفته بود، تصادف، اتفاق، عدم وجود عشق ابدی، سرشار بودن در یک لحظه و بی تفاوتی محض در لحظه ای دیگر و خیلی موارد دیگه.

به یاد یه جمله از یه نویسنده افتادم که یادم نیست کیه، گفته بود: همیشه به نظرم می رسد که کتاب ها هم مثل آدمیان سرنوشتی مخصوص به خود دارند. آن ها به سوی مردمی که منتظرشان هستند می روند و درست در موقعش به آنان می رسند. کتابها از مواد زنده تشکیل شده اند و مدت ها بعد از مرگ صاحبانشان همچنان به پرتو افکنی در ظلمات ادامه می دهند.

به هرحال اون چیزی رو که باید می فهمیدم، فهمیدم و با کمال میل پذیرفتم ولی فقط پذیرفتم، و اجراش کمی سخته.

امیدوارم که بتونم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:58  توسط قاصدک  | 

همه چیز را به جریان اصلی می سپارم و خود صبر پیشه می کنم. صبر و سکوت.

حس می کنم که فرمول آرامش همین است.

از حرف زدن درباره مسائل خودم خسته ام، حتی از حرف زدن با خودم، در گیری های ذهنی را پایانی نیست ولی اجازه نخواهم داد تا مرا به زانو درآورند، من قوی تر از آنم که حتی خود درونی ام آن را بداند و درک کند.

باز تمریناتم را از سر خواهم گرفت.

صبر و سکوت ذهنی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:47  توسط قاصدک  |