تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

 

دایی رفت، به همین سادگی، شش ماه بود که با مرگ زندگی می کرد، انگار مرگ جزئی از وجودش شده بود، فقط نگاه می کرد، همین! نه لبخندی و نه اخمی.

همیشه به من می گفت که: کوچولو وقتی میام خونتون ، تو که می خندی حالم بهتر می شه، می گفت خدا به من که دختر نداد ولی اگه یه دختر مثل تو داشتم خیلی خوب می شد، همیشه حالم خوب بود.

امروز صبح ساعت پنج، روحش از بدنش جدا شد و شاید تازه همه باورشون شد که دیگه تموم کرد، نمی دونم شاید هنوز هم باورشون نشده، یه مرگ تدریجی.

می دونم که برای مامان و خاله ها سخت می شه، چون اونها خیلی به هم وابستگی روحی داشتند ولی این رو هم می دونم که زمان حلش می کنه ولی هیچ وقت فراموش نمی شه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 16:38  توسط قاصدک  | 

چند روزیست به این می اندیشم که ارتباط چگونه می تواند مفید باشد، آیا ما فقط می توانیم درباره این موضوع و یا سوژه در سطح بالا صحبت کنیم، بشنویم و حتی بنویسیم ولی در عمل همیشه یک اما و ولی باقی بماند و همیشه افسوس برای ارتباطی که روی داده و یا روی نداده داشته باشیم!!

اگر ارتباط شکل گیرد، مشکلات خاص خود و اگر شکل نگیرد باز مشکلات خاص خود را دارد، با خود چندبار تکرار می کنم،ارتباط، ارتباط، به یاد دارم در کتاب جامعه شناسی ارتباط می خواندیم: ارتباط عبارت است از فن انتقال اطلاعات، افکار و رفتارهای انسانی از یک شخص به یک شخص دیگر و یا انتقال معنی از طریق پیام.

یعنی به همین سادگی تعریف می تواند باشد، چه تعریفهای بی روح و اگر بخواهم خیلی مودبانه بگویم: چقدر علمی و مثل همیشه خشک.

می توانم ادعا کنم، تاکید می کنم که هم اکنون می توانم ادعا کنم، یعنی در این شرایط فعلی که در آن قرار دارم تحت تاثیر سارتر به یک تعریف کلی از این مسئله رسیده ام، آری مسئله و یا دغدغه قرن، سوژه بسیاری از فیلمها و کتابها و در کل زندگی ها البته نه مردگی ها.

می توانم خیلی ساده و بی هیچ تفسیری به این دغدغه قرن بیاندیشم ولی آخر همیشه باید چیزی برای این ذهن بیمار من باشد تا که از زندگی و این تجزیه و تحلیل،لذتی هرچند کم برای روح سرگردانم بسازم.

 

وقتی ارتباط شروع می شود، من به مدار توجه و یا در کل قلمرو آن سوم شخص( او ) کشیده می شوم. جهان من حل می شود، از من دور می گردد و توسط او و نزد او بازسازی می شود، من به موردی در جهان او تبدیل می شوم، مورد و جهانی که برای همیشه برای من غیرقابل دسترسی است، هنگامی که زیر نگاه دیگری قرار می گیرم، جهان من به بیرون می تراود و از من دور می گردد، من در ظاهرم به تمامی به دیگری تبدیل می شوم، دیگری در اساس، کسی است که به من می نگرد. کم کم من پی می برم که آزادی من توسط آزادی او محدود می شود، من زیر نگاه دیگری از دست می روم، هستی ای می شوم که قابل شناختن برای خودم نیست، در جایی قرار می گیرم که نمی توانم بدانم کجاست، در جهانی قرار می گیرم که از آن من نخواهد بود، و همه این موارد در ازدواج شدیدتر می شود.

البته، این گفته ها واقعیتهای تلخ یک ارتباط هستند که مخصوص خودم می شود، چون من اگر بخواهم ارتباط واقعی برقرار کنم این اتفاق برایم رخ می دهد و شاید این خصیصه فقط به من تعلق داشته باشد و اصلا قصدم این نیست که مطلق به این قضیه بنگرم، ولی در شرایط حاضر نمی توانم چیزی به غیر از اینها بیان کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:44  توسط قاصدک  | 

چرا وبلاگ می نویسم؟

 

با خود می اندیشم که چرا نوشتن؟

آیا می توان گفت این هم یک آفرینش است و یا خلاقیت، مثل کشیدن نقاشی و یا آفرینش نوتهای موسیقی.

از نوشتار تا اثر

می رسم به نوشته رولان بارت در این زمینه که شاید به جرات بتوانم بگویم که من نیز به مانند او می اندیشم و شاید نتوانم به خوبی او، و بدون حاشیه سخن گویم. پس همه افکار خود را به او می سپارم تا سخن گوید.

 

تناقض موجود تناقضی بین نوشتار و اثر است. من پیوسته، بی وقفه، از نوشتن همان لذتی را می برم که در یک تولید مدام هست، در یک توزیع بی قید و شرط، یک نیروی فریبندگی که هر مقاومت مشروع موضوعی که من به روی کاغذ بیاورم دیگر در برابر آن تاب نخواهد آورد. اما در جامعه ی سودامسلک ما، حاصل کارت باید که یک اثر باشد: باید مال التجاره ای را مهیا، یعنی که کامل کنی. پس، وقتی که من می نویسم، اثری که این نوشته باید در نهایت به تکمیل آن کمک کند، هر لحظه آن را منکوب و مبتذل ساخته، و مجرم جلوه می دهد. به فرض وجود همه ی این دام هایی که انگاره ی همگانی اثر چیده، چگونه می توان نوشت؟ معلوم است: بی باکانه.

نوشتن بازی یی است که با آن می توانم در فضایی محدود پیچ و تاب خورم: من درگیرم، در کشاکشی بین هیستری لازم برای نوشتن و تصویرسرایی که کانون یک ارتباط اجتماعی را پیش بینی کرده، مهار کرده، مهذب ساخته، به ابتذال کشیده، رمزگانی ساخته، تصحیح کرده، و تحمیل می کند. من از یک سو می خواهم میل انگیز باشم و از سوی دیگر می خواهم که اشتیاق انگیخته نباشم: هیستریک و وسواسی در

آن واحد.

و با این حال هرچه به اثر نزدیک تر می شوم بیش تر در نوشتار فرو می روم؛ من به ژرفای طاقت فرسای آن نزدیک می شوم؛ بیابانی نمایان می شود؛ نوعی فقدان همدلی ـ چیزی مهلک، زخم زننده ـ رخ می نماید: من دیگر خود را با دیگران همدل احساس نمی کنم. در این ملتقای نوشتار و اثر است که حقیقتی تلخ بر من آشکار می شود: من دیگر یک کودک نیستم. یا که، آیا این ریاضت سرخوشی است که من دارم به آن پی می برم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:14  توسط قاصدک  |