" تخم پرنده جهان است، پرنده پوسته را می شکند و به سوی خدا می پرد و اسم خدا آبراکس آس است، آبراکس آس، در عین حال که خداست اهریمن است، در او هم جهان نور و هم جهان سایه را خواهی یافت"
وقتی این مطالب را در کتاب" با یونگ و هسه" میگوئل سرانو خواندم به این نتیجه رسیدم که، دو وجهی بودن این جهان و یا در بعد کوچکتر انسان امری اجتناب ناپذیر و قطعی است، در کل زندگی ترکیبی از نور و سایه است و ما انسانها دوستدار بودن در نور هستیم و از کودکی با ارزشهایی زندگی می کنیم که ما را تشویق به زیستن در جهان آرمانی می کند و طرف سایه دار زندگی مورد غفلت قرار می گیرد و ما در اختلاط نور و سایه که زندگی واقعی را تشکیل می دهد ناتوانیم، پس تنها امکانی که باقی می ماند آبراکس آس است، یعنی به عبارتی فرافکنی روح هم به طرف درون و هم به طرف بیرون، هم به طرف نور و هم به طرف سایه های عمیق ریشه های تاریخ زندگی ما، به این امید که در ترکیب این دو، صورت مثالی محض را بیابیم. این صورت مثالی محض، تصویر دقیق خدایی خواهد بود که در درون ماهاست.
اگر بخواهم ساده بنویسم این می شود که:
ما نمی توانیم خودمان را از راستای زندگی کنار بکشیم، لیکن می توانیم به خودمان بیاموزیم که از اقبال برتر باشیم و با روحیه ای تزلزل ناپذیر به خیلی از چیزهای دردآور نگاه کنیم. می توان گفت خویشتنداری در عین تلاطم درون، ما انسانها هر روز مجبوریم با نور و سایه های درون و بیرون زندگی کنیم، ولی بهتر است که این جبر را به لذت زیستن در بین این دو عامل تبدیل کنیم.
