تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

چند روزیست که بیرون می رم، نوع صحبت کردن مردم در مترو و ماشینها نسبت به قبل عوض شده مخصوصا خانم ها، اولین موردی رو که می شنوی اینه که "خدایا به داد این جوونها برس" نمی دونم چرا این طوری هراسناک دعا می کنند، و بعد شروع می کنند به بیان خاطراتشون که آی ما جوونی کردیم شما بیچاره ها چی! نمی دونم جوونی کردن از نظر اونها چرا ختم می شه فقط به چند مورد خاص مثلا : ما آزاد بودیم شما بیچاره ها این مقنعه ها پدر موهاتون رو در میاره، ما می گفتیم و می خندیدیم، می رقصیدیم ، با خودم که فکر می کنم می بینم ما هم این کارها رو می کنیم تازه خیلی با کیفیت تر، مرحله بعدی حرفهاشون شروع می شه با آه و ناله از پسرها و دخترهاشون، که خانم، دخترم گوش به حرفم نمیده، پسرم موتور می خواد، بعد با افتخار همراه با خنده می گه ذلیل مرده هشتصد تا دوست دختر داره، بعد یکهو اخمهاش رو تو هم می کنه و می گه خانم خیلی نگرانشم، درسش رو نمی خونه، تنبله و هزار تا دری بری دیگه دنبال بچه هاش .

دلم می خواست بهش بگم قربون شکلت مادری که جوونی کردن رو شامل رقص و ور ور کردن می دونه بچه هایی بیشتر از این تربیت نخواهد کرد، مادری که یک خورده برای بچه هاش ارزش قائل نیست که تو اتوبوس شروع می کنه به بدگویی از اونها پس هزار جای دیگه هم شخصیت اونها رو خورد می کنه، بچه هاش بیشتر از این نمی شند.

دلم می خواست خیلی چیزها بهش بگم ولی فقط با سرم حرفهاش رو تایید می کردم و اون هم می خواست که فقط یکی به حرفش گوش کنه چون به خوبی می دونم که این دسته از آدمها گرفتار افکار و رفتار خودشون هستند نه گرفتار بچه هاشون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 19:3  توسط قاصدک  | 

دختر کوچولوی همسایه طبقه بالا چند روز پیش اومده بود خونمون، زهرا الان 10 سالشه و فوق العاده باهوش و مودبه.

فیلم کارتونی شهر پریا رو برای من تعریف می کرد که قرار شد بیاره تا باهم نگاه کنیم، عکس العملش نسبت به این فیلم که باهم نگاه می کردیم خیلی برای من جالب بود البته اون چندمین بارش بود که نگاه می کرد ولی باز هیجان زده می شد.

یه لحظه به این فکر می کردم که دوره کودکی من چقدر متفاوت با دوره کودکی زهراست، فیلم کارتونی اصلا معنا نداشت و دوران جنگ و تباهی و گریه و زاری و.....................

پس در نتیجه نوع نگاه او به زندگی در آینده با من کاملا متفاوت خواهد شد و من حس می کنم باید بیشتر با دنیای اونها آشنا بشم چون با این نسل در آینده برخورد خواهم داشت .

برای من حرف زدن با زهرا لذت آوره، اون قوه تخیل قوی ای داره و می گه من هرچیزی رو که بخوام تو خواب می بینم مثلا همین شهر پریا.

در کل قرار نیست که نسل های بعد از ما شبیه ما باشند مطمئنا پیشرفتشون بیشتر از ما خواهد بود و همین کلی امیدواری به وجود میاره و من رو خوشحال می کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:7  توسط قاصدک  |