تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

امروز یه دوست خوب من رو با مفهوم واقعی شعر شاملو آشنا کرد.

جالب تر از این موضوع اینه که وقتی خونه رسیدم حالم زیاد خوب نبود و من هم به شاملو تفألی زدم بگین چی اومد!!! همون شعری که دوست خوبم تفسیرش کرد و من هم کلی لذت بردم.این یعنی تمام زندگی، یعنی همون لحظه ای که فقط چندثانیه میاد و تورا تا به عرش می بره.

 

با این همه از یاد مبر

که ما

من و تو

انسان را

رعایت کرده ایم

(خود اگر

شاهکار خدا بود

یا نبود)،

و عشق را رعایت کرده ایم.

 

 

آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی

توان خرید،

مرا

دریغا دریغ

هنگامی که به کیمیای عشق

احساس نیاز

می افتد

همه آن دم است

همه آن دم است.

قلبم را در مجری کهنه ئی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ئیش

نیست.

از مهتابی

به کوچه تاریک

خم می شوم

و به جای همه نومیدان

می گریم.

آه من حرام شده ام!

با این همه _ ای قلب دربه در! _

از یاد مبر

که ما

من و تو

عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر

که ما

من و تو

انسان را

رعایت کرده ایم

خود اگر شاهکار خدا بود

یا نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:22  توسط قاصدک  | 

« شادی، کمیاب ترین احساس در این دنیاست.

شادی هیچ گونه ارتباطی با سرزندگی، خوش بینی و یا شور و اشتیاق ندارد. شادی آن چیزی نیست که از درون سرچشمه بگیرد، بلکه در بیرون پدید می آید. شادی در جریان است، و چون هوا سبک و در حال پرواز و با تمام این وجود، همه ما به غم اعتبار و اهمیت بیشتری می دهیم تا به شادی؛ برای غمی که تمام گذشته و وزن و عمقش را به رخ ما می کشد؛ در حالی که شادی هیچ گذشته، وزن و عمقی ندارد.همان لحظه که متولد می شود، در حال پرواز است.»     کریستین بوبن

 

در این افکار غوطه ور بودم که به ذهنم رسید می توان شادی را این طور تعریف کرد که اگر خواسته های درونی ات در همان لحظه که به آنها احتیاج داری برآورده شود می شود شادی، مثلا دوست داشته باشی که یک دوش آب سرد بگیری و در همان لحظه آن را اجرا کنی همین می شود شادی چون زود می آید و زود می رود البته اگر اجرایش کنی زود می رود! وگرنه همان نیروی خواستن و روئیدن در تو می ماند و تبدیل به یک یاس می شود، البته قصدم این نیست که وارد بحث های روان شناسی بشوم ولی حس می کنم که خیلی بیشتر از این حرفها باید به روحمان آزادی دهیم، اگر دقت کنید متوجه می شوید که در طی برآورده شدن خواسته هایتان اگر بیشتر به ندای درون گوش دهید شاهد شکوفا شدن یک چیز عمیق می شوید.

من به تنهایی تا به حال به این موضوع فکر نکردم که می توانم به سهم خودم شادی واقعی را تجربه کنم، چون همیشه شادی خود من منوط به شادی فرد دیگر بوده و این به نظر من بعد از مدتی آدم را از درون تهی می کند، اگر آموزه های دینی را در نظر بگیریم همیشه حق با دیگران است و باید خوشحالی دیگران را دید تا خوشحال شد و من به راحتی می توانم ادعا کنم که تا به حال اینطور عمل کرده ام ولی الان به این نتیجه رسیدم که آدمی باید در نقطه ای خود را در راس قرار دهد و خودش تصمیم بگیرد که باشد، بخندد، بگرید، زندگی کند، فقط به خاطر وجود مبارک خودش.

البته باز امیدوارم که بتوانم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:9  توسط قاصدک  | 

این روزها وقت زیادی برای مطالعه دارم و در حال خوندن کتابها با نویسنده های مختلف هستم.

یکی از جالبترین اونها ریچارد براتیگانه، یه سبک خاصی داره، من وقتی می خونم احساس رهایی می کنم،جدی می گم! یه حس عجیب که می خواد بهت بگه تو آزادی، و آزادی درونی دست خودته، و می تونی از خیلی چیزها سوژه بسازی و با اونها زندگی کنی،از خیلی چیزهای جزئی و بی اهمیتی که البته در جامعه ما و یا بهتر بگم در فرهنگ ما نسبت به اون یه بی تفاوتی محض وجود داره.

من دوست دارم یه تیکه هایی از کتاب رو براتون بیارم.

 

یک روز به این نتیجه رسید که شعر خواندن یا گوش دادن به شعرخوانی شاعران در صفحه های گرامافون، علاقه ی او به شعر را درست بیان نمی کند. بعد تصمیم گرفت لوله کشی خانه را درآورد و جایش شعر بگذارد، و آستین ها را زد بالا. آب را قطع کرد و لوله ها را درآورد و به جایشان جان دان گذاشت. لوله ها خیلی پکر شدند. وان را درآورد و ویلیام شکسپیر کار گذاشت. وان دهانش باز مانده بود. ظرفشویی آشپزخانه را برداشت و امیلی دیکینسون گذاشت. ظرفشویی فقط تونست خیره خیره عقب را نگاه کند. بعد دستشویی را درآورد و ولادیمیر مایاکوفسکی گذاشت جایش. دستشویی با اینکه آب قطع بود زد زیر گریه. آبگرمکن را برداشت و جایش شعرهای مایکل مک لور را گذاشت. آبگرمکن داشت هوش از سرش می پرید. آخر سر هم توالت را از جا درآورد و خرده شاعرها را گذاشت جاش.توالت تصمیم گرفت ترک دیار کند. "ادای احترام به باشگاه جوانان مسیحی سان فرانسیسکو" از اتوبوس پیر.

 

دوست دارم یه کمی از خود کتابها حرف بزنم.چند نکته رو می گم،البته فقط نکات مثبت رو درنظر گرفتم. اگر دوستهایی که آثار براتیگان رو خوندن نظری دارن برای من کامنت بگذارند.

 

  1. جان بخش به اشیاء بی جان اولین آرایه ای بود که من به راحتی می تونستم تشخیصش بدم و انسجام در این آرایه خیلی مهمه و براتیگان خیلی خوب رعایت کرده.

 

  1. بیان توصیفی اون که بی نهایت در نوشتن تاثیر داشته، و می تونم بگم آنقدر خوب توصیف کرده که بعد از خوندن بعضی داستانهاش حس می کردم که فیلم دیدم.

 

  1. بازی ذهنی با واقعیتهای زندگی، واقعیتهای تلخ زندگی که ما خیلی از اونها رنج می بریم.وقتی که کتاب رو می خونی متوجه می شی خیلی واقعیتها هستند که تو به راحتی می تونی اونها رو به تمسخر بگیری و باهوشون به این صورت به راحتی کنار بیای.

 

  1. رهایی. تنها چیزی که من لذت بی اندازه از اون می برم و البته که تو این کار مشکل دارم.تنها چیزی که تو این کتاب موج می زد رهایی،رهایی، رهایی بود.

 

به قول دوست جون باید آثار براتیگان رو به زبان اصلی خوند و این طوره که می تونی بفهمی.

ببخشید که جسارت کردم، فقط حسهایی بود که خودم از کتابهای براتیگان گرفته بودم و خواستم برای شما هم بگم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:44  توسط قاصدک  | 

امروز یادم افتاد که کی هستم.

برگشتم به دنیای قشنگ مهین در بیست سالگی.

چرا باید فکر کنم که در گذشته اشتباه می کردم و الان چون سنم بالاتر رفته و یا چون تجربه ام زیادتر بوده درست تر فکر می کنم؟ امروز پی بردم که چقدر با وسواس بیشتری پیش می رفتم و نظم من بیشتر بوده و پیشرفتم زیادتر.

امشب اعتراف می کنم که باید به افکار بیست سالگی ام برگردم،البته منظورم افکار و تصورات ذهنی در مورد عواطف و احساساته.

فهمیدم که چی می خوام.

از این بابت خیلی خوشحالم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:32  توسط قاصدک  | 

ای کاش تو خونه یه گوشه جدید بود که من کشفش می کردم.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 23:41  توسط قاصدک  | 

 

امروز به خودم امیدوار شدم.

با تمام وجود خدا رو شکر می کنم،به خاطر همه چیز.

حس می کنم همیشه باید به لطفش امیدوار باشم.

 

دلم می خواد یه جور دیگه بنویسم،چون افتادم تو دور تکرار.

باید تلاش کنم،فقط تلاش برای من لذت بخشه و آرومم می کنه.

چند روز پیش وقتی با دوست جون حرف زدم یه چیزهایی رو متوجه شدم که خیلی کمکم کرد.

امیدوارم کم کم بتونم پیش برم،ولی کلید همه این تونستنها تلاش و تلاش و تلاشه،حاضرم هزار دفعه دیگه بنویسم،چون بهش امید دارم.

خوشحالم و دوست دارم فریاد بزنم که من ...................................

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:4  توسط قاصدک  | 

دوست دارم بنویسم،ولی از کجا از کی.

بدجوری سرگشته ام.سرگشتگی به تمام معنا.

انگار همه چی به آخر رسیده البته من این جور فکر می کنم.

دلم می خواد یه مدت تنهای تنها باشم،مستقل و رها.

این روزا واقعا به این نتیجه رسیدم که من بزرگ شدم و یه جاهایی باید تصمیم بگیرم.

آره این جوری خیلی بهتره،انگار همین آرومم می کنه،آره یادمه که وقتی تصمیم گرفتم بخونم،خوندم.

ولی این دفعه فرق می کنه تصمیم می گیرم که برم ولی دست و پام بسته است.

اگه تو به جای من بودی چی کار می کردی ؟

می خوام مثل بچگی ام خیلی رویایی بشم،وقتی می رفتم تو خیال انگار واقعا زندگی می کردم ،انگار زندگی همون بود،ولی بعد یه مدت تصمیم گرفتم که همه این رویاها رو برای خودم واقعی کنم فکر می کردم کسی باشه که با من همراهی کنه،با همین خیال خام پیش رفتم ولی کسی نبود من به تنهایی همه رویاهام رو به واقعیت تبدیل کردم .خودم تنهای تنها ولی من راضی نبودم چون تو رویام همیشه کسی با من بود همیشه درکنارم و یا بهتره بگم ،همیشه یه حضور عرفانی از یه شخص.

من چیزی پیدا نکردم شاید هم نباید دنبال چیزی یا کسی می بودم.

بهتره ادامه ندم چون خودم هم نمی دونم چی شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:11  توسط قاصدک  |