تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

 

چند روزی می شه که تو خلا سیر می کنم ،البته نه واقعی بلکه تو تصورم.

این روزها خیلی آروم هستم،البته به خاطر کاریه که انجام می دم،فعلا تو خونه هستم و سعی می کنم که یه مقاله بنویسم،اون هم از نوع سفارشی،تجربه خیلی بزرگیه،باید قدر این لحظات رو بدونم.

تو این هفته خیلی جاها رفتم و حس خوبی درمورد آدمها دارم،به این نتیجه رسیدم که آدمهای خوب هم وجود دارند که دوست داشته باشند کمکت کنند،ولی باوجود همه اینها عدم وجود نظم در جاهایی که می رفتم اذیتم می کرد،ولی باید یه جورایی ساخت.

بدبختانه یه ضعف بزرگ که دارم اینه که وقتی دارم کاری رو انجام می دم از هزار تا کار دیگم می مونم،مثلا وقتی داشتم برای امتحان فوق می خوندم هیچ کار دیگه ای نمی تونستم بکنم و الان هم که دارم یه مقاله چهل صفحه ای می نویسم،تمام تمرکزم روی اونه و این زیاد جالب نیست.

امیدوارم که بتونم کار رو درست انجام بدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:56  توسط قاصدک  | 

یکی دیگه رفت،باورم نمی شه،یعنی مرگ اینقدر نزدیکه.

وقتی شنیدم فقط دلم برای مادرش سوخت،وقتی خودم رو به جای خونوادش وهمسرش می گذارم،غیرقابل تحمل می شه.

من حس می کنم اون موقع که روح از بدنش جدا شده خودش هم باورش نشده که مرگ اینقدر ساده بوده همان طور که تولد ساده است.

شش ماه پیش عروسی اش بود،وقتی شنیدم که می خواد ازدواج کنه تعجب کردم،دقیقا مثل مرگش که تعجب آور بود.

دیشب کلی به فکر فرو رفتم،خودم رو به جای اون گذاشتم چقدر کارهای ناتموم دارم،چقدر رنجها که بیهوده نبردم،می تونستم به جاش لذت ببرم،می بینی فقط لذته که می مونه،لذت از این دنیای وهم انگیز و خیالی.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:37  توسط قاصدک  | 

بارون میاد و آسمون به یادت میاره که بهاره و این بارون زمستونی نیست .

اتاق کم کم تاریک شده و من دوست دارم یه گوشه بشینم و خاطراتم رو نشخوار کنم .

آره نشخوار .چون زیاد هم کار جالبی نیست ولی من به این کار اعتیاد دارم .

خیلی از آدمها فکر می کنند که اعتیاد یعنی موادی رو استفاده کنی و نعشه بشی،فقط همین.

ولی من معتقدم که آدمها به خیلی چیزهای بدتر ازاین مواد معتادند .

مثلا حسادت ،بدخلقی،دروغ گویی که این روزها شده عین نقل سر سفره هفت سین.

اصلا دلم پر نیست که این حرفها رو میزنم ، فقط می خوام بگم که من هم به دوست داشتن معتادم.

دوست داشتن آدمهای دوروبرم، آدمهایی که هیچ وقت درکت نمی کنند ولی تو سعی می کنی درکشون کنی چون اگه این کار رو نکنی کم کم از بین می ری، شاید این هم یه توجیه خوب برام باشه. دیگه بعد این همه سال یاد گرفتم که حداقل با خودم روراست باشم .تو این روزها فقط دارم به این فکر می کنم که می شه یه آدمی تو رو فقط به خاطر خودت و روحت دوست داشته باشه؟ و به خودم جواب می دم نه و این یعنی درد بزرگی برای من که با دوست داشتن زنده ام.

این یه شعاره که تو باید بی چشم داشت دوست داشته باشی و انتظاری نداشته باشی. من اون جورییش رو هم امتحان کردم هیچ اتفاقی نمی افته اصلا قرار نیست اتفاقی بیافته فقط زجر می کشی .

الان فقط دوست دارم تو یه دشت بزرگ تنهای تنها رها می شدم ، اولین کاری که می کردم روشن کردن آتیش بود و بعد نگاه کردن به آسمون و گریه کردن با صدای بلند.

 انگار یه بغض بزرگ مثل مار زهر دار تو گلوم چنبره زده.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 14:23  توسط قاصدک  | 

 

  1. کارشناسی ارشد قبول بشم.
  2. بتونم آرامش داشتن رو یاد بگیرم.
  3. یه کار داشته باشم و  از نظر مالی مستقل بشم.
  4. جنگی با کشورهای دیگه نداشته باشیم و وضع سیاسی ایران سر و سامون پیدا کنه.
  5. دوستهام خوشبخت و خوشحال باشند و همیشه مهربون.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 17:14  توسط قاصدک  | 

چند ساعت دیگه عید تحویل می شه و من حس خیلی خوبی دارم. حس می کنم که برای من سال خوبی باشه، نمی دونم برای چی همچین حسی رو دارم ولی مطمئن هستم که امسال اتفاقات خوبی در انتظار من هستن.امیدوارم که برای همه امسال پربرکت باشه و برای همه آرزوی بهترینها رو دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:28  توسط قاصدک  |