تبليغاتX
تا مرزهای خستگی

تا مرزهاي خستگي

ديروز بعد چند ماه طولاني، تونستم با يكي از دوستاي قديميم قرار بگذارم.

هميشه حرف زدن با آدماي مستقل كه من ايمان به استقلال شخصي تو زندگيشون دارم برام لذت آوره.

كلي حرف زديم و من خوشحال بودم كه افكارمون شبيه هم بود و انگار هر دومون هم به عنوان يه زن ايراني يه هدف داشتيم، استقلال و استقلال، البته اصلا اين افه روشنفكري هايي رو كه بعضي ها دارن رو نمي پسندم، ما حرفمون اين بود كه مي خوايم خودمون باشيم، هميشه پيش بريم، ايستادن و سكون مفهومي نداره، هميشه بايد بود و اين بودن رو فرياد كشيد با ديدن چيزهاي جديد، با شادي هاي جديد، حتي غم هاي جديد، و به نظر من با عشق، آره ميشه با عشقي كه خودم تعريف مشخصي از اون دارم پيش رفت و پيش رفت تا به سوي زندگي با تمام سختي ها و بالاپايين هايي كه داره، انگار يه چيز جديد رو كشف كردم و يا بهتره بگم با خودم كنار اومدم در مورد اينكه چيكار بايد بكنم، ديگه نميگم كه چي مي خوام بشم، چون قراره كسي نشم، اصلا نيازي نيست كه كسي بشم و به جايي برسم و بگم نقطه، تموم شد حالا بشينم، دوست دارم هميشه چيزي باشه براي رسيدن بهش، باز ميرسم به اون جمله معروف " هدف همان راه است".

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:37  توسط قاصدک  | 

تو يه شب گرم آخر تابستون دلم گرفته و تو نيستي كه مثل هميشه بشنوي و آروم جوابم رو بدي و من رو بي قرارتر كني.

سخته كه كسي نفهمه حرفت رو ، سخته نتوني خودت باشي و وقتي هم بخواي خودت باشي طردت كنن، دورت كنن، از خودت، از بودنت، از هستيت، از خداي ساختگي درونت و از همه چيزاي قشنگ كه دلت مي تونه به اونا خوش باشه براي موندن و ادامه دادن تو اين حباب شيشه اي دنيا كه با هر تلنگري ترك برمي داره و مي ترسه از فرو ريختن خودش.

همه چيزا دوباره داره يادم مياد، همه تحقير كردنهاي خودم توسط خودم، همه جلسات اعترافات خودم توسط خودم، همه تنبيه ها و توجيه هاي خودم براي خودم، ديگه حتي نمي تونم آرزو كنم، چي رو بايد آرزو كرد؟

نمي دونم، نمي دونم!

امشب انگار همه تصورات و توهمات و افكار ياغي و دربه درم قراره كودتا كنند، به زور برام تصميم بگيرند، به زور تو تصميمات من نقش داشته باشند، نگذارند كه خودم باشم، نگذارند كه شاد باشم، و هزار تا نگذارند ديگه، هزار تا نبايد ديگه و هزار تا........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:25  توسط قاصدک  | 

 

كتاب جالبي بود، حالا مي فهمم كه چرا نسل دهه 30 يا 40 با ما فرق دارند، هفته پيش يكي از شاگرداي عزيزم يه عالمه كتاب قديمي به من هديه كرد و در واقع از پدرش به من ارث رسيد و من هم هزاران بار ياد پدرش مي افتم و براش در هرجاي دنيا كه هست آرزوي بهترينها رو دارم.

 نويسنده كتاب "افسانه آغري" ياشار كمال تركيه ايه  و من حسم گفت كه اول از اين كتاب شروع كنم به خوندن، البته اولش يه همزادپنداري با خواننده هاي اون دوره و وضعيت فرهنگي و اجتماعيش بايد داشته باشي تا حوصله ات وسط داستان سر نره، خبري از آشفتگي فكري نويسنده نيست، داستان يه هدف كلي داره و اون هم وصال دو عاشق دلداده است، يه ساختار كلي داره و مثل يه فيلم همه فهم پيش ميري تا به آخر برسي، فقط آخر داستان انقلاب اهالي آغري رو به خاطر عشق دوست دارم و ديالوگ هاي اون قهرمانهاي اصيل ناپيدا تو اين دوره زمونه، هيچ چيز حاشيه اي وجود نداره و بايد به هدف ارماني رسيد به هر قيمتي كه شده حتي مرگ، فكر مي كنيد چنين مضموني چه نسلي رو پرورش ميده؟ مي دونم كه يه خورده اصول گرايي رو در اونها ميشه ديد ولي مي ارزه، مي ارزه به خاطر عقيده ات بميري و زير بار زور نري.

 " اگر هميشه چنين يكدل بوديم، هيچ قدرتي ياراي ايستادگي در برابرمان را نداشت. نه كوه ها و نه فرمانروايان و نه هيچ كس ديگر.......باشد كه يكدل شويم."

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:28  توسط قاصدک  | 

 

كلمه آزادي رو، روي ميز كهنه و آفتاب خورده كلاس نوشت، انگار كه آزادي رو تو چارچوب پر از خط نوشته هاي سياهه بچه هاي شيفت صبح محبوس كرد. بعد يه جور چندش آوري لم داد روي صندلي شكسته و گوش داد به شعارهاي استاد رنگ پريده و آفتاب خورده جامعه شناسي در مورد " آزادي " .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:55  توسط قاصدک  | 

دارم ياد مي گيرم كه با اميد پيش برم، نه با يك اميد واهي، بلكه واقعي واقعي، هر روز صبح كه بيدار ميشم با خودم تكرار مي كنم كه هميشه روزنه اي هست و بايد پيش رفت، تو مدرسه با دانش آموزها هم كلنجار ميرم تا اميد رو درس بدم، اي كاش همه مي تونستيم با هم پيش بريم، احساس نياز شديد مي كنم به اين حس كمياب با هم بودن و فهميدن.

 

من معلم هستم، من دانشجو هستم، من و هزار تا من ديگه كه خودم رو از خودم دور مي كنه و فقط يه لحظه هايي كه نايابه خودم ميشم و خودم رو مي سپارم به جريان هستي و رها از همه ذهنيات پوشالي حاضر و اكنون و آينده و گذشته، فراموش مي كنم و خلاء به من آرامش ميده.

فراموشي بهترين درمان براي آدمهاي ...... مثل منه كه هيچ وقت ديروزم با امروزم يكي نيست و انگار هر روز يه مهين و يه بعد جديدي از وجودم رو زندگي مي كنم، يه روز ميشم خشن و يه روز مهربون تر از هر مهربوني و روز ديگه گداي محبت.

با همه اين احوال قدم مي زنم بين ورقها، تا شايد جمله اي پيدا كنم كه تسكينم بده و من رو تو ادامه راه زندگي مستحكم كنه، با بچه هاي كلاس هم پيش ميرم و دلم مي خواد اون مغزشون يه خورده همه چيز رو يه جور متفاوت ببينه و بفهمه و زندگي كنه، بعد از چند ترم درس دادن به اين نتيجه ميرسم كه سهم من فقط حرف زدن و اگه زرنگ باشم عمل به حرفهايي كه سر كلاس ادعاش رو دارم.

دوست دارم به بچه ها به جاي اين درسهاي خشك ظاهر فريب، ماهي كوچولو درس بدم و يا شازده كوچولو، واي چي ميشد اگه يه موسيقي آروم و پرمحتوا درس مي دادم و يا فرمول شمردن ستاره ها، دوست داشتن خودشون، احترام به خودشون، همه اينا ميشد واحد درسي شاگرداي تشنه من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:48  توسط قاصدک  | 

سوز سردش مثل آتیش حمله مغول گرم بود و آدم رو کلافه می کرد.

تو این سرمای گداکش،خدانگهدار گفت و تنهایی پیش رفت.

انگار از یه سیاره دیگه یکهو افتاده بود تو این زمین بی در و پیکر که همه دارن همدیگه رو می درن، انگار خیلی وقت بود که می شناختمش و انگار تو این انگاره ها داشتم خواب می دیدم، خواب یه اتاق کوچیک که همه چی داشت، همه چیزایی که برای زنده گی کردن لازم بود، اونجا بود که باورم شد که باوری هم وجود داره تو این زمین بی در و پیکر که همه آدماش دارن همدیگه رو می درن، تو اون اتاق کوچیک همه یه جورایی رفع دلتنگی می کردند، همه خودشون شده بودند و همه روی ابرهای ساخته دست خودشون با سرعت تمام پیش می رفتند، البته تا اندازه ای با سرعت تمام.

یعنی واقعا یه رویا بود؟ همه ثانیه هایی که گذشت و تبدیل شد به یه خاطره دور با یه عالمه حسها با حجم همه دریای خزر.

پی نوشت: فک کنم این نظر متن من رو کاملتر کنه.

نویسنده: خود شما

فک کنم بشناسم اون "قهرمان ساعات " دلتنگی رو.
اونیکه سوز حمله مغول کمترعذابش میده تا آتیش نیگای پر از نفرت و رفتار ابلهانه ی این ابلهان خرفت!!!
میخام بگم
بعضی وختا دیدن یه همچی رویایی به هف بار زندگی تو چین و ماچین می ارزه.
بعضی وختا خوردن چایی تو یه استکان لبپر رنگ و رو گرفته از چای خوردن زیاد، از استکانای کمر باریک ناصرالدین شاهی ، شاهانه تره.
بعضی وختا طعم گس کیوی سفت تر از سیب زمینیه علی ،از آناناس دکوریه رو سبد میوه هم شیرینتره.
میخام بگم
آره با حلوا حلوا هم دهن شیرین میشه ،اگه دهنت شیرین باشه.
شاید از این رویاها زیاد ببینیم ،ولی کو گوش بینا!!!!!!!!!!!!!!!!
حرف آخر:
اون تنها نیست .
تنها ماییم که از اون دور افتاده ایم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 15:33  توسط قاصدک  | 

از گذشته های دور خیلی چیزا می تونه یاد آدم باشه و یا اصلا خیلی چیزها می تونه آنقدر با نامردی از یادت بره که افسوس بخوری که چرا همه خاطرات رو کله پا کردی، حالا هرچقدر تلاش می کنی که خیلی چیزا یادت بیاد، این ذهن وامونده یاری نمی کنه، و یادت هم سعی می کنه که هیچی رو یادش نباشه، اونم دیگه متوجه شده که فراموشی بهترین راهه برای بودن و زیستن، و شاید هم از من یاد گرفته  خیلی چیزا رو عمدا به روی خودش نیاره و به خاطر همین خود خودم رو هم با دردسر روبرو می کنه.

«مردی در خیابان می رود ناگهان می خواهد چیزی را به یاد بیاورد اما حافظه اش یاری نمی کند . او بی آن که خود بداند قدم هایش را کند می کند، یک نفر که می خواهد اتفاق ناگواری را که تازه برایش پیش آمده فراموش کند . برعکس بی آن که خود متوجه باشد، سرعتش را زیاد می کند تا شاید از چیزی که از نظر زمانی به او هنوز نزدیک است ،دوری جوید.

در ریاضیات هستی، چنین تجربه ای به شکل دو معادله ای ساده در می آید :درجه کندی تناسب مستقیم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقیم با شدت فراموشی.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:42  توسط قاصدک  | 

همیشه در زندگیم عوامل بیرونی تاثیر زیادی داشتند، دارم کنکاش می کنم و سعی می کنم که خیلی از این عوامل رو که باعث خوشحالیم میشند رو وارد زندگیم کنم و تا حالا هم این کار رو کردم و نتایج مثبتی برام داشته، در واقع تمام سعیم بر اینه، عواملی رو که باعث شادی به معنای کلی در من میشند رو بیشتر دخالت بدم.
طبیعت، مسافرت، موسیقی،تدریس، آتیش، دریا، نور ماه، بالکن، بهار، پاییز، بارون، برف، کویر، جنگل ... و خیلی چیزهای دیگه که البته مهمترینش همینها هستند.
تو این روزها از تدریس تو کلاس آنقدر لذت می برم که همواره تو کلاس حس می کنم ارتباط مستقیم با یه نیروی اصلی که منبع نوره دارم و از اون نیرو می گیرم برای ادامه دادن و مفید واقع شدن، از یه معلم مسیحی یاد گرفتم که هر صبح که می خوام برم سر کلاس یه عالمه دعا کنم و نیرو بخوام برای نیرو دادن و امیدوار کردن بچه ها، و انگار این روش با افکارم سازگار بوده و همه نیروهام به روز میشه و چشمام از شادی برق می زنه.
امیدوارم که در این راه خدا کمکم کنه.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:38  توسط قاصدک  | 

 

امشب از اون شبائیه که به همه چی فکر می کنم، به بودنم، به گذشته، به الانم و بین همه این فکرا نمی تونم به آینده فکر کنم.

حس می کنم که میلیونها ساله که دارم زندگی می کنم و باز سر نقطه اول و شاید هم آخر هستم، دیگه هیچ چیز برام مهم نیست، انگار امشب رهاترین آدم روی زمین هستم و شاید در عین رها بودگیم وابسته ترین آدم.

ای کاش یه فرشته کوچولوی موفرفری با چشم های تیله ایه مشکی بودم که وقتی می خندید لپ های توپولیش چال مینداخت و فقط کارش خندیدن بود، خندیدن به همه آدمهای مسخره این دنیا که یکیش هم خودمم.

امشب مثل یه شب پاییزی می مونه که خسته از راه رسیده و دوست داره خستگیش رو به رخم بکشه و بگه که من از تو خسته ترم، با من درد و دل نکن و فقط سکوت کن و ادامه بده، بزار کوله بارم سنگین نشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:8  توسط قاصدک  | 

 

دوست دارم تا بی نهایت بهت فکر کنم. می تونم خیال کنم که تو یه کشتی وسط دریا، روی عرشه کشتی ایستادی و باد آروم آروم صورتت رو نوازش می کنه و تو هم داری با اشتیاق به تلالو آبی دریا تو نزدیکیها و سفیدیش تو دوردورها و مرغای دریایی و رها بودنشون فکر می کنی و برای خودت فلسفه می بافی و بین همه فلسفه بافیهای بی نظیرت به من فکر می کنی.

وسط دریا !!!!

باورت میشه؟ باورت میشه قاصدک؟

 

تو یه روز بی دغدغه، آروم و بی صدا تو بالکن نشستم و از بین نرده ها دارم به ساختمونهای این شهر بی در و پیکر و به آسمونش که یک دونه مرغ دریایی هم نداره نگاه می کنم که قاصدک از راه می رسه،اون کوله بارش سنگینه، موسیقی برای من، گلهای وحشی برای من، بوی رطوبت عمق دریا برای من، عطش یک .... برای من و عشق برای من.

عشق!!!!

باورت میشه؟ باورت میشه مسافر؟

 

باز آروم،آروم پا می گذارم به خیال، یه خلا نامتناهی، یه مه غلیظ و صدای فلوت که یادآور خوابهای مقدسمه، یه حس گنگی با لذت که می خواد بهت بفهمونه که بی خیال همه قید و بندهای دست و پاگیر، الان کجای این جهان بیکران قدم گذاشتی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:29  توسط قاصدک  |