"هر روز معجزه های زیادی در حال رخ دادنه،بدون اینکه متوجه اش باشیم"
همیشه وقتی این جمله رو می شنیدم، با خودم می گفتم: دل خوش سیری چند؟؟نویسنده این جمله چقدر حال و روز خوبی داره که از این حرفا می زنه.
ولی من تازگی ها به درک جالبی از این جمله رسیدم، تو این جمله کلمه "معجزه" یه امر متحیرکننده و عجیب و غریبه که باعث میشه همه از هیجان تعجب به خودشون بپیچن، ولی به نظر من در این جمله تعریف معجزه می تونه چیز دیگه ای هم باشه.
در یک روز کامل، اتفاقات متعددی برای ما رخ میده که شامل تجربیات مشخص تلخ و شیرین و خیلی موارد به ظاهر ساده تر میشه و ما همیشه سعی می کنیم اگر تلخ باشه بهش فکر نکنیم در حالی که همین مسئله تلخ می تونه تعریف من از معجزه رو دربربگیره، معجزه ای که اصلا تعجب نداره و تازه تلخ هم هست و درد و رنجت رو هم زیاد می کنه و به این دلیل بهش میگم معجزه چون با درسی که ازش می گیری می تونی مسیر فردات رو مشخص کنی، تاکید می کنم با درسی که ازش میگیریم جنبه معجزه پیدا میکنه.
یادم میاد کارتون پسرشجاع رو که میداد در هر قسمتش باید یه درس عبرت می گرفتن و اعتراف می کردن به این تجربه ای که از داستانهای تلخ به دست میاوردن،و در واقع واژه عبرت تو اون کارتون خیلی ملموس بود و اگر بخواهیم هر قسمت کارتون پسرشجاع رو با یک روز زندگی خودمون مقایسه کنیم، فکر میکنید چه اتفاقی می افته؟ معجزه رخ میده یا نه؟البته معجزه با تعریفی که خودم دارم ازش که مترادف میشه با عبرت گرفتن از اتفاقات روزانه و اونها رو توشه راه قرار دادن و مسیر فردا رو یافتن.
باید گفت در جامعه فعلی که سرشار از کنش و واکنش های متعددیه، درک و تجزیه و تحلیل این جمله سخت به نظر برسه، ولی قرار دادن این اتفاقات در ساختار ذهنی مشخصی که داریم، می تونه کمک زیادی به ما بکنه.
دنبال کتابی می گردم که در مورد اخلاق در علوم اجتماعی صحبت کنه.
من فکر می کنم که این رشته باید یه رفتار و یه منش مخصوص به خودش داشته باشه، شاید بهتره بگم یه درک جهانشمول و یا یه درک جامعه شناختی، خیلی ها رو تو این رشته می شناسم که این رشته رو فقط خوندن و اون درک رو ندارن، یه درک تحلیلی محکم که از ابزاری به اسم نظریه ها، خیلی خوب استفاده کنه و نتیجه بگیره و تازه اون نتیجه رو اول رو خودش پیاده کنه و فقط خودش و خودش، نه اینکه مثل دیکتاتورها اول بقیه، بعد اخر سر خودم، چون بری از هر گونه فهمیدن هستم. چون من عقل کل هستم، من نورالانوار هستم و من ......................................
سکوتم را نکن باور
که فردا را همانگونه که میخواهم
همانگونه که باید باشد اما نیست
میسازم
سکوتم را نکن باور
امروز نوشتم از خودم و برای خودم.
انگار نظر من مهم بود و من دغدغه هام رو می گفتم و چقدر خوب بود که می گفتم حتی اگه درک نمیشدم.
دارم می نویسم و می دونم که اهمیتی نداره برای کسایی که باید مهم باشه، صدام اونقدر بلند نیست و اصلا ربطی به بلندی صدا نداره، چون هر کی صداش بلند تر باشه راحت تر گلوش گرفته میشه، فردا صبح بلند میشه و می بینه راه گلوش گرفته است و همه رویاهاش و تصوراتش که با اونا آروم میشده و می رفته به کنج تنهایی دلگیر و لذت بخشش، همه همه با گرفتگی صداش رفته و نابود شده. نه من اشتباه می کنم!! صداش نگرفته راه گلویش بسته شده، خفه شده، و کم کم اسمش میشه سرطان گلو و هی پیش میره میره تا که نتونه نفس بکشه ولی بین همه اون عذابها و کینه ها و بغضها، یه کار میشه کرد، آره با نگاه، بلند حرف زد، آره همینه راهش،نجات پیدا میکنه و از فردا راه می افته با نگاه های معصوم تا حرفش رو بزنه، عجب زندگی شده ها یک روز نگذشته یه دغدغه دیگه شروع میشه، همه میگن افسرده است و هیچ کس از روی نگاه هاش، عشق و هیجان و تصوراتش و کنج تنهاییش رو نمی فهمه و باز اون ترجیح میده برگرده و به سرطان گلوش ادامه بده و بشه یه سرطانی.
پ.ن: امروز یه مقاله درباره برخورد سلبی با زنان نوشتم.
مینگری به انتهای زمان
سوسو میزند آفتاب
گویی غرق در دریای عدم
شکست خود را در آینه زمین
پاشید از هم
هزار اشعه آتشین
روان به سویش
رهایی ندارد
همه راهش عدم
تاریکی
عدم
از عمق جاده های بی پایان مرا میخواند
آرام آرام میگرید انگار
صدایم می کند با هق هق، بی هق هق
جاده های بی پایان!!!!!
در فراز جاده کسی هست؟
در گرگ و میش صبح، بی نور، بی فانوس، می نگرم
فراز جاده!!!!
فرود جاده!!!!
میگرید با هق هق، بی هق هق
صدایم می کند
میگرید با هق هق، بی هق هق
سه شنبه این هفته خوشبختانه آخرین امتحان فوق لیسانسم رو دادم و رها شدم از این دانشگاه و اساتید و سیستم کاملا پیش پا افتاده دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی، سالها پیش بنا به تجربه کمی که داشتم آرزوی درس خوندن تو چنین دانشگاهی برام دور بود و دست نیافتنی ولی حالا با این تجربه اگه برگردم به سالها پیش به هیچ وجه پا به این دانشکده نمیگذارم، البته گفته های من شاید از روی حالت هیستیریکی باشه که نسبت به کل ساختار دانشگاهی ایران پیدا کردم و تو این بازار شلوغ سیاسی نمی تونم حرفهایی بهتر از این بزنم، چون من دارم توی این رشته فارغ التحصیل میشم:
فوق لیسانس علوم اجتماعی – برنامه ریزی توسعه منطقه ای
کدوم توسعه؟ چه علوم اجتماعی ای؟ کدوم علمی ؟ اجتماعی!!!!!!!!!؟ اونم تو دانشگاهی که فقط اسمش رو سر در اون ساختمون قدیمی به تو ثابت می کنه که داری وارد دانشگاه علوم اجتماعی میشی والا باورت نمیشه و تو مرحله بعد تو هم باید وارد این دانشکده بشی چون چاره ای نداری چون عاشق این رشته هستی و انتظار داری که واقعا مصلح اجتماعی بشی اونم چه مصلحی!!!!!!!!!!!! که درمان کنی بیماریهای اجتماعی رو، راهکار ارائه بدی، تحقیق کنی، شاد باشی، بخندی که تونستی، که تشویق بشی که هستی و باید باشی برای آینده، نزدیک به سه سال شد که از هیچ کدوم از این شعارها خبری نشد و ما هم نه تنها مصلح اجتماعی نشدیم بلکه هر چی داشتیم رو هم تو این دانشکده از دست دادیم.
می تونم بیشتر توضیح بدم ولی حس می کنم که دیگه تو این برهه زمانی نوشتن این حرفها نه تنها چاره ساز نیست بلکه دغدغه ساز تره و یه مشکلیه روی همه مشکلات دیگه.
ديروز بعد چند ماه طولاني، تونستم با يكي از دوستاي قديميم قرار بگذارم.
هميشه حرف زدن با آدماي مستقل كه من ايمان به استقلال شخصي تو زندگيشون دارم برام لذت آوره.
كلي حرف زديم و من خوشحال بودم كه افكارمون شبيه هم بود و انگار هر دومون هم به عنوان يه زن ايراني يه هدف داشتيم، استقلال و استقلال، البته اصلا اين افه روشنفكري هايي رو كه بعضي ها دارن رو نمي پسندم، ما حرفمون اين بود كه مي خوايم خودمون باشيم، هميشه پيش بريم، ايستادن و سكون مفهومي نداره، هميشه بايد بود و اين بودن رو فرياد كشيد با ديدن چيزهاي جديد، با شادي هاي جديد، حتي غم هاي جديد، و به نظر من با عشق، آره ميشه با عشقي كه خودم تعريف مشخصي از اون دارم پيش رفت و پيش رفت تا به سوي زندگي با تمام سختي ها و بالاپايين هايي كه داره، انگار يه چيز جديد رو كشف كردم و يا بهتره بگم با خودم كنار اومدم در مورد اينكه چيكار بايد بكنم، ديگه نميگم كه چي مي خوام بشم، چون قراره كسي نشم، اصلا نيازي نيست كه كسي بشم و به جايي برسم و بگم نقطه، تموم شد حالا بشينم، دوست دارم هميشه چيزي باشه براي رسيدن بهش، باز ميرسم به اون جمله معروف " هدف همان راه است".
تو يه شب گرم آخر تابستون دلم گرفته و تو نيستي كه مثل هميشه بشنوي و آروم جوابم رو بدي و من رو بي قرارتر كني.
سخته كه كسي نفهمه حرفت رو ، سخته نتوني خودت باشي و وقتي هم بخواي خودت باشي طردت كنن، دورت كنن، از خودت، از بودنت، از هستيت، از خداي ساختگي درونت و از همه چيزاي قشنگ كه دلت مي تونه به اونا خوش باشه براي موندن و ادامه دادن تو اين حباب شيشه اي دنيا كه با هر تلنگري ترك برمي داره و مي ترسه از فرو ريختن خودش.
همه چيزا دوباره داره يادم مياد، همه تحقير كردنهاي خودم توسط خودم، همه جلسات اعترافات خودم توسط خودم، همه تنبيه ها و توجيه هاي خودم براي خودم، ديگه حتي نمي تونم آرزو كنم، چي رو بايد آرزو كرد؟
نمي دونم، نمي دونم!
امشب انگار همه تصورات و توهمات و افكار ياغي و دربه درم قراره كودتا كنند، به زور برام تصميم بگيرند، به زور تو تصميمات من نقش داشته باشند، نگذارند كه خودم باشم، نگذارند كه شاد باشم، و هزار تا نگذارند ديگه، هزار تا نبايد ديگه و هزار تا........................
كتاب جالبي بود، حالا مي فهمم كه چرا نسل دهه 30 يا 40 با ما فرق دارند، هفته پيش يكي از شاگرداي عزيزم يه عالمه كتاب قديمي به من هديه كرد و در واقع از پدرش به من ارث رسيد و من هم هزاران بار ياد پدرش مي افتم و براش در هرجاي دنيا كه هست آرزوي بهترينها رو دارم.
نويسنده كتاب "افسانه آغري" ياشار كمال تركيه ايه و من حسم گفت كه اول از اين كتاب شروع كنم به خوندن، البته اولش يه همزادپنداري با خواننده هاي اون دوره و وضعيت فرهنگي و اجتماعيش بايد داشته باشي تا حوصله ات وسط داستان سر نره، خبري از آشفتگي فكري نويسنده نيست، داستان يه هدف كلي داره و اون هم وصال دو عاشق دلداده است، يه ساختار كلي داره و مثل يه فيلم همه فهم پيش ميري تا به آخر برسي، فقط آخر داستان انقلاب اهالي آغري رو به خاطر عشق دوست دارم و ديالوگ هاي اون قهرمانهاي اصيل ناپيدا تو اين دوره زمونه، هيچ چيز حاشيه اي وجود نداره و بايد به هدف ارماني رسيد به هر قيمتي كه شده حتي مرگ، فكر مي كنيد چنين مضموني چه نسلي رو پرورش ميده؟ مي دونم كه يه خورده اصول گرايي رو در اونها ميشه ديد ولي مي ارزه، مي ارزه به خاطر عقيده ات بميري و زير بار زور نري.
" اگر هميشه چنين يكدل بوديم، هيچ قدرتي ياراي ايستادگي در برابرمان را نداشت. نه كوه ها و نه فرمانروايان و نه هيچ كس ديگر.......باشد كه يكدل شويم."
كلمه آزادي رو، روي ميز كهنه و آفتاب خورده كلاس نوشت، انگار كه آزادي رو تو چارچوب پر از خط نوشته هاي سياهه بچه هاي شيفت صبح محبوس كرد. بعد يه جور چندش آوري لم داد روي صندلي شكسته و گوش داد به شعارهاي استاد رنگ پريده و آفتاب خورده جامعه شناسي در مورد " آزادي " .